سيد محمد باقر برقعى
171
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مقام آن شه و الا ، به مقدارى بود بالا * كه دست عارف دانا ، ز ادراكش قصيرستى به گيتى معنى اسما ، سراسر شد از او پيدا * ز قرآن وصف « أَوْ أَدْنى » ، ز خلّاق قديرستى عطوفستى ، رحيمستى ، امينستى ، حكيمستى * عليمستى ، حليمستى ، سميعستى ، بصيرستى چو مشكين خلق آن سرور ، بود در خاطر « داور » * نه نوك جامهاش يكسر ، همه مشك و عبيرستى در معارف الهى گر حكيمى پيش از اين روى سخن آراستى * نوبت تحقيق حكمت اين زمان با ماستى نيست مقصودم ز حكمت ، حكمت يونانيان * زان كه آن قاصر به نزد عارف داناستى بلكه باشد حكمت ايمانيان منظور من * كاو به دل ، نازل ز فيض خالق يكتاستى خواهم از معنى مگر در لفظ آرم رمز چند * گرچه اظهار حقيقت موجب اخفاستى از دلت نطقم روان چون تيغ اسكندر كند * همچو خون حكمت ار چه جوشن داراستى تا ابد كى مىشود در قاف ادراك ازل * طاير عقلى زند پر ، گرچه خود عنقاستى ليك در معراج سرّم گشته طىّ در حدّ خويش * « قاب قوسين » دل و در اوج « أَوْ أَدْنى » ستى داد از محسوس اين عالم خبر آن كس كه گفت * « چرخ با اين اختران نغز و خوش زيباستى » « 1 » فوق اين چرخ و كواكب پس فلك هست و نجوم * « صورتى در زير دارد ، آنچه در بالاستى » « 2 » يك ندا در داد معشوق ازل از امر : كن * تا ابد از آن ندا در ماسوا غوغاستى چون از اين فيض مقدّس بگذرد كس فوق او * رتبهء اوصاف باشد بعد از آن اسماستى فوق اين مطلب چه گويم من كىام ، من او و او * من ، ولى او او و من من ، باز استثناستى
--> ( 1 ) - اين مصراع از ميرفندرسكى است . ( 2 ) - اين مصراع از ميرفندرسكى است .